
|
براي نجات يك لبخند براي نجات يك نگاه براي نجات يك قلب كه مي ايستد روي تيرك اعدام
براي تيمار يك اندوه براي التيام يك درد براي نجات يك صدا كه مي پيچد در همهمه اي گنگ در ميدان چون مي آويزندش حلقه اي بر گردن
براي كشتزارهاي طلايي گندم براي درختان سبز بلوط براي مرهم زخم عميق يك عشق تكيده بر خاكي سرد درگودال
نامت را بنويس زير واژه هايي تلخ در رنجنامه اي چكيده بر آن اشكهاي يك انسان 18 آگوست 2008 مهناز قزلو |
|
سهم شکوفهها به هنگام که آوازهای ماه "مه" روی سطح خورشید لبخند می زد، ذهن بیدار تاریخ منشور درد کار را بر گرده کارگران حک می کرد.
ماه "مه"، نفس هایش را از روی شبنم گلهای "هفت تپه" عبور داد تا از بیداد خدایان شکوفه در شکوفه باز گشاید و همچنان فریادش را در تموّج گیسوان بهار آواز دهد!
من نفس کشیدنهای ما "مه" را در تلاطم موجهایش دیدم و دیدم که شکوفهها، کار را چگونه تقسیم می کردند.
ی. صفایی 27 آپریل 2008 |
|
زن به زنانِ میهن ام که آواز وُ زیبایی وُ زندگی وُ رهایی اند زیبایی از تو زاید زیباترین بیانی بالاترین جهانی همرازِ هر رهایی لبخنده ات چراغی در ظلمتِ شبانه در این بسیطِ غربت روشن تو همچو باغی لالایی ات روان را آوازِ جاودانه همرازِ بیکرانی گهواره پُر گُهر شد جانها همه شرر شد تو قامتِ قیامی اندیشه زایِ مایی دُردانه ای یگانه داناترین ترانه در اوجِ التهابی دریای این زمانی مواج وُ جان فزایی بر جان تو ترجمانی گم کرده آشیانه آغوشِ تو نشانه در نای نی نوایی غوغای ارمغانی مهر وُ مَه از تو زاید، در گردش عاشقانه گر زنده مانده دلها از تو، بها، بهانه هر واژه مستِ دستت پژواکِ واژه هایی تو ذاتِ هر سپهری ذراتِ هر شعوری باران به خشکزاری استاره در سرانگشت! عشقت چو کهکشانی گر، می وزد بهاری گرمای روزگاری مقصودِ هستِ مایی ما از تو زندگی را، آموختیم؛ خدایی رضا بی شتاب 2007-12-26
|
|
شب بلند فريدون گيلانی شبنم آنقدر نبود كه صبح صدای بال ستاره يخ بزند و كسي مثل پاسخ هاي تو شب بلند را از زمين جمع كند
وقتي همه بر شانه هايم مي گريستند تو منتظر بودي كه تيري ديگر به سينه ام بنشيند و زانوانم را چنان بشكنند كه نتوانم به مرز چشم هايت نزديك شوم
گمان نكنم بازهم بتوانم سپيده دمان به ياد تو گلدانت را نوازش كنم
كاج رو به روي نگاهم آنقدر دلگير بود كه حتي سپيدار برهنه ي همسايه اش به آن همه سبزي مهمل در زمستان سرد حسادت نمي كرد
نمي دانم از گوشم چه صدائي گذشته و با پرده هايش چه رفته است كه آهنگ ها را چنين دو گانه مي شنوم و هر بوسه اي دوبار از كنارم مي گذرد
پاسبان ها چنان چاق شده اند كه خيابان به من تشر مي زند دستبند هنوز خيالم را از پشت بسته و هنوز احساس مي كنم كه تنم را در باراني از كلمات آلوده مي خواهند به يادگار در پياده رو بنويسند
آن همه ظهر تنومندي كه مرا به زمين زده اند نگذاشته اند كه شبنم با خيال راحت بر شاخه بنشيند و به كليسا خبر بدهد كه مسيح جهان را به اتهام جلجتا مصلوب كرده است
شبنم آنقدر نبود كه صبح پرنده بركاج آشفته يخ بزند و سنجاب هاي گرسنه دنبال دانه نگردند
احتمال دارد كه چريكي از اين پل بگذرد و از آتش روزنامه فانوس بسازد
اگر فردا پرنده ها و سنجاب ها صداي مرا در پياده رو پيدا كنند مي توانم دوباره تو را ببينم كه گيسوانت را در تنه ي شكسته ي من به عابران مي فروشي و خيال مي كني كه گوش من ديگر صداي خراميدنت را نمي شنود و دغدغه هايت را در لباس پاسبان ها مخفي مي كند
احتمال دارد كه فردا كشيش ها اعتراف كنند كه مسيح اشتباه كرده و مسجديان بفهمند كه دانشگاه پادگان جديد خدا نيست
اگر بازهم پاسبانان مرا به پياده رو بدوزند هميشه منتظرم كه پرنده اي در بلندترين شاخه بنشيند و عاشق از اين گونه آشفته سياه جامه نباشد .
بيست وسوم دسامبر 2007
|
|
«برای دلارا دارابی و دُردانه های رنگین اش» از حضور... از حضورت رنگ زیبا می شود مَه مُهَنّا و «دلارا» می شود از طنینِ تُردِ بی تابِ قلم بومِ نقاشی ت گویا می شود نرم نرمک چون خرامی در خیال؛ خورشیدِ خواب آلود گیرا می شود هر شنِ خشکیده از آهنگِ تو می رهد از خویش و دریا می شود جویبارانِ جوان در اتحاد چون خروشان رودِ شیدا می شود از شکوهت باغِ غمگینِ غریب می شکوفد از تو غوغا می شود بی گمان رنگین کمان در دستِ تو واله ای رخشان و والا می شود گر گشایی گیسوان بر آسمان سائل و ابلیس رسوا می شود چون بکاری دانه در خاموش خاک خاک خنیاگر وَ دانا می شود نبضِ برگ و گل گرامی می زند اشکم از عشقِ تو پیدا می شود ای شباهنگِ شگرفِ هر سرود! بغضِ پنهانم چه پویا می شود جانبِ جان ات عزیزِ روزگار هر ستاره از تو جویا می شود هر نسیمِ خسته کز سینه کِشم پیشِ چشمان نقش ات انشا می شود این تویی افسرده در دستِ حصار؟ بی تو کِی امروز، فردا می شود؟ در سکوتِ سردِ تندیسِ عسس بانگ و فریادت چه بالا می شود «سبز در سبز» است از سرخی رخ ات شاهدِ چشمم تماشا می شود ای«دلارا» آشنای روشنی! از ستیزت مرگ حاشا می شود خصمِ سنگ اندازِ سنگین سر، بمیر! قامتِ قهرش هویدا می شود از بزرگی رستخیزت شعله وار دیوِ مردمخوار دَروا می شود
رضا بی شتاب 2007/7/20 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ «سبز در سبز»= نام یکی از سی لحنِ باربد «دَروا»= سرنگون و سرگردان
|
|
بهار آمد بهار آمد، بهار مستانه آمد زسوی دلبر و میخانه آمد بهار آمد به کام دوستداران رفیقان، یاوران، شب زنده داران بهار آمد بشوید رنج و محنت و گرد افشان شود عشق و محبت بهار آمد، بهار ماندگاران شود پیدا رخ سبز چناران بهار آمد که تا بر هم زند این تیره شب کند آزاد آزاد بلبلان نغمه بر لب بهار آمد، بهار جاودانه که زد مهوش سیلی بر زمانه بهار آمد به آهنگ فریبا به شور آمیزدش آن ساز شیوا بهار آمد، بهار خرم و شاد شود دلهایمان از غصه آزاد فریبا مرزبان 1 فروردین ماه 1386 |
|
ولايتِ ابلهان ابلهان، رقصِ ديانت ميکنند در گمانِ خود، عبادت ميکنند ابلهان، رقصِ کرامت ميکنند در خفای خود، خيانت ميکنند ابلهان، رقصِ نجابت ميکنند در جفای خود، فضاحت ميکنند ابلهان، هر دم جنايت ميکنند در ضميرِ خود، شجاعت ميکنند ابلهان، از دين حکايت ميکنند در خداوندی وساطت ميکنن ابلهِ اکبر، جنايت ميکند در خيالِ خود، ولايت ميکند شعر از عبدالرضا حيدری
|
|
" شگفتا " به مناسبت 8 مارس روز جهانی زن فریبا مرزبان جامگانت را برچیده ای؟ جامگان سرخ، سفید و سبز را جامگان سرزمین ات را می گویم برای فردا آماده گشته ای؟ به تو می اندیشم فردا، کدام جامه ات را بر تن خواهی داشت تا آستری اش از سنگ بشود؟ نگو چه فرق دارد سنگ ریز، سنگ درشت سنگ سنگ است! سنگ مزار سنگ است! و قلب سنگ است. دخترکم، دخترک سرزمین من، فردا، خاطرات شانزده سال جاودانه را با خود حمل می کنی و می بینی، آنها که بر تو عشق می ورزند بر تو سنگ می بارند و فردا پیرهن خون گلی ات را پیراهنی که از طاهره و مرضیه و مهرنوش به ارث برده ای پر از قلوه سنگ می کنند و حاج کلانتر زندانبان زندان می سازد و می سازد و می سازد و زمین های بایر هی هی هی مین گذاری می شوند به جای آبادی! شگفتا! شگفتا! سرمایه این چنین حدیث خود گفت سلاح به میدان آمد و در غرید و با تو نیز چنین کنند دخترک شانزده ساله ام، تا تو را از آزاده بودن باز بدارند تا تو را از دگر، برای خود زنده بودن باز بدارند و تو را برای قلب سنگ خود، نصیب سنگ کنند و جسم جوانت را با پرتاب سنگ با حیله ای، با نیرنگ از جنس سنگ می کنند تا از زایش، مولود تو را هم رنگ بکنند! دخترکم، دخترک سرزمین من 3 / مارچ/ 2007 " سنگ باران 1" ببار باران سنگ بر زن زنی عاشق به بودن ببار باران سنگ بر زن بگسل تکه ی جانش که می میرد به قربانی. و بگذار پیکرش در آغوش زمین میرد نه در آغوش تو! که او گرم است و زنده، ببار باران سنگ بر زن به احکام بیداد به شویش به سنگ بگسل ز هم جسم رنجورش و بگسل از بند استخوانش که اوست ز جان خویشتن آزادِ آزاد که اوست از برای خویشتن آزادِ آزاد ببار باران سنگ بر زن که می زاید تو را از جنس بودن و می گرید در این بودن، می زاید تو را از درد می زاید تو را از فقر و می میراندت با خود که گرمایی دهد بر پیکر سردت، ببار باران سنگ بر زن که احکام الهی را پاس می داری به هر پرتاب آهسته می خوانی با آهنگ و بیرق افراشته را آن زن می برد بر دوش به زیر خروارهای سنگ ببار باران سنگ بر زن " سنگ باران 2" می بارد اینک سنگ که در من فرو پاشد تمام شوق بودن را نهال با تو زیستن را در کشد در خاک! چو در آغوش بودن با پریشان حالی مجنون شود پیدا، رخ هستی ز سیمای زنی گلگون 10 اکتبر 2006
|
|
بَر سَرِ راهِ مساجد مَنشين ای انسان که امام را زِِ ترحم نبوَد، هيچکاری به درِ حجرهء ملا، تو مَکُن هِی زاری که ديانت نبُوَد، بِه زِ شبی ميخواری همه احکام، که اسلام پيامش آوردنبُوَد هيچ، بجز درد وُ غم وُ بدکاریتو نشان از کَرَمِ دين، مَگَر کِی ديدی که چنين پَست نشستی وُ کُنی تو زاری مَردِ عاقل همه دين را به مضاحش گيردچو خِرَد را نبوَد حکم، بجز بيداریپس بسوزان همه منبر وَ مساجد يکجاتا نماند اثری ، از همهء اين خواری وَ برای کَرَمِِ ايزدِ منانِ خويشتو مجو حکمِ شفاعت، زِ قبری خالیتا به آنروز که " الله" بتو حکم کند ندهد جهلِ تو را ، ايزدِ يزدان ياری تو بپاخيز ازين خوابِ پر از فتنه وُ شرچو نجاتی نبوَد از همه اين شر، بجز بيداریگوی وُ ميدان همه امروز بدستِ من وُ توست تا که از بهرِ رهايی، بکنيم پنداری وَ اگر باز درين خواب تو باقی مانی نطلب از کَسِ ديگر، که رساند ياری انتظارِ دِگَری نيست، اگر در خوابیتا بميری در اين مضحکهء دينداریپس مناره بشکن، گنبدِ او آتش زن تا نگيرد خِرَدَت را، دگر بيگاری
شعر از: عبدالرضا حيدریما اهورا را پرستيم وُ شما الله رااين تفاوت بينِ ماست وُ اين کجا وُ آن کجا اين يکی لطف وُ صفا را، آن دگر ظلم وُشرر خود ببين ايندو خدا را ، اين کجا وُ آن کجا حال که ديديم هر دوی آنرا در اين غوغا جهان |