.
همنشین بهار
hamneshine_bahar@hotmail.com
![]() |
بی خیال ِ سیاست ! عشق را عشق است ! ( به پیشواز ِ۱۴ فوریه و روز عُشاق ) |
« لیلی از مجنون پرسید : چه ُتحفِه ای داری ؟ مَجنون جواب داد فقط یک سوزن که با آن تیغ هائی که در طول راه به پایم می رفت ، در می آوردَم تا به تو برسم . لیلی گفت : راه عشق پُر خطر است و آنجا بَلا می بارَد ... می خواستم ترا بیآزمایم . اگرتو درعشق صادق بودی سوزن را برای چی برداشتی ؟ تو تاب بَلا نداری وگرنه خاری که در راه عشق به پای تو رَود و چاووش ِ راه وصال باشد از ُگل لطیف ترست ، آنرا با سوزن بیرون نباید آورد ، آیا درخت گل را نمی بینی که به امید گلی یکسال بار و رنج خار می کِشد ؟ »
عطار نیشابوری
مُطرب ِ عشق عَجب ساز و نوايی دارد نقش ِ هر نغمه که زد راه به جايی دارد
عالم از ناله ی ِ عُشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش هوايی دارد حافظ
( ۱ ) « دانی که کیست زنده ؟ آنکو ز عشق زاید . »
۱۴ فوریه هر سا ل ، که به روز ُِعشا ق ( Valentine's Day ) مشهور شده ، یا دآور ِکشیشی به نام « والنتین » است . البته نیاکان ما نیز درايران باستان ، پنجم اسفند هر سال را با عنوان « ِسپندار َمزگان » جشن میگرفتند که چیزی شبیه به روز عُشا ق بوده است . ( سپندار مَزد لقب زمين ، و زمین نماد تواضع وعشق است ) ... به ۱۴ فوریه ، و « والنتین ـ دی » برگردیم .
۲۶۹ سال بعد از میلاد مسیح ، « كلا د يوس » امپراطور روم قدیم که می بیند وابستگی های خانوادگی دست وپا گیر است و به امر جنگ صَدمه می زند ، پایش را توی یک کفش می کند که الا و بالله ازدواج و پیوند نه ، و همه سربازان می بایست برای همیشه از خیر ِهمسران خویش بگذرند و جنگ را انتخاب کنند و هیچکس دیگرهم نباید ازدواج کند . تصمیم پادشاه در دستور روز قرار گرفته ، بگیر و ببند آغاز می شود . عشاق جوان ، وخانواده هائی که با نظر قیصر روم مخالف بودند دور ِ « والنتین » که کشیشی محبوب بود ، جمع شده و چاره جوئی میکنند . او ضمن اینکه مخفیانه زوج های جوان را به عقد ِهم در می آوَرد ، عنوان می کند که دستور قیصر با فطرت انسان در تضاد است و او بی خود می کند که حرف زور میزند . این « ُلغزخوانی » به گوش امپراطور می رسد و اوهم حُكم دستگيری و کشتن « والنتین » را صادر میکند . یکی از روایت ها این است که دختر زندانبان که شیفته « والنتین » می شود ، قبل از اعدام وی ( در تاریخ ۱۴ فوریه ۲۶۹ میلادی ) از او یاداشتی مهرآمیزدریافت میکند که رویش نوشته شده بود : « از طرف ولنتاين ِ تو» ( كه امروز نیز بر روى كارت هاى ولنتاين به چشم مىخورد )
پنجاه شصت سال بعد حکومت رُم ، به دلائل خاص خودش ، ۱۴ فوریه را با این عنوان که " والنتین از شهدای مقدس مسيحيت است و برای عشق و دوستی جان داده » ، توی بوق کرده و به تقویم مسیحیت می کشاند .
صرفنظرازانگیزه های حقیر و کاسبکارانه صاحبان قدرت و ثروت که از برگزاری اینگونه روزها فقط منافع خویش را دنبال می کنند ، زیبائی های این روز ِدوست داشتنی كه در فرهنگ اروپايي ریشه دارد و بعلاوه میلیون ها انسان آنرا ارج می نهند و برخی از هموطنان ما نیز در دافعه فرهنگ ارتجاعي آخوندها به آن توجه می کنند ــ کم نیست . اينگونه آيين ها بهانههايى براى فراموش كردن خاطرات تلخ و شاداب كردن زندگى بوده و هست .
جالب اینجاست که اولين پيام تلفني مخترع تلفن « گراهام بل » ، همزمان با « والنتین ـ دی » یعنی ۱۴ فوریه سال ۱۸۷۶ بود .
روزعشاق قرن ها پس از اعدام « والنتین » ، ابتداء در اروپا ، سپس در آمریکا و این اواخر در آسیا و از جمله ایران ِما ، سَر ِ زبان ها افتاده و می رود تا بدون توجه به مضمون پاک و زیبای عشق که جز فداکاری و ایثار نیست ، خود را به رُخ جشن های ملی همچون « َسده و مِهرگان » کشیده وصرفاً مراسم خرافی اش را جا بیاندازد . سال های گذشته در آستانه ۱۴ فوریه ، مغازه هائی که کا دوی این روز را می فروختند ، از تعرض چماق داران حکومتی در امان نبوده است .
بر خلاف آخوندها و دیگر مرتجعین ، نیاکان ما در ایران زمین عالي ترين پديده حيات را عشق می ناميدند ، ستاره ُزهره را مظهر عشق دانسته و زندگی و عشق را یکی دانسته اند . مولوی همه چیز را با یک سئوال و جواب روشن میکند : « دانی که کیست زنده ؟ آنکو ز عشق زاید . »
------------------------------------------
( ۲ ) « شبی که آوای ِنی تو ِشنیدم ، چو آهوی ِتشنه پی ِتو دوید م ... »
فرزانگان ما نشان داده اند که عشق ، مصلحتی جز حقیقت نمی شنا سد و مثل عقل ، اهل توجیه و خودفریبی نیست . (عقل ِ روشنگر که به خروج آدمی از نابالغی یاری میدهد ، موضوعش جداست . )
در جای جای ادبیات ایران، َرد ِ پای ِشهسوار ِعشق را می بینیم که برعقل کاسبکار تاخته است .
عقل گويد : شش جهت حَد است و بيرون راه نيست عشق گويد : راه هست و رفته ام من بارها
عقل گويد : پا منه اندر فنا جز خار نيست عشق گويد عقل را : اندر تو است آن خارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد عشق دیده زآن سوی بازار او بازارها
عشق و فداکاری خویشاوند همدیگرند . داستان شمع و پروانه ، و نیز « حکايت فاخته ای که گوشت خود را َکند و به دشمن داد » و از بزرگترين کتاب حماسی هند ، ( مهابها راتا ) ، با تغييراتی جزئی در هزارويکشب بازگو شده ، گویای همین واقعیت است . اين داستان شورانگيز، سوختن فاخته ماده را برای فاخته ِ نر ِاسير، به تصویر میکشد . در پایان ، فاخته نر از سوگ فاخته ماده ، تن به مرگ می دهد تا به جفت خود درآن جهان بپيوندد .
هرچه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل باشم از آن
عشق ، گوهر سرودهای زرتشت است ، ُعرفاى ايران آن را به عَرش برده اند . اشاراتِ ابوسعیدابوالخیر، عطار، خواجه عبدالله ، بوعلی سينا ، ملا صدرا ، با یزید بسطامی ، حافظ ومولوی و دیوان دیوانه کننده شمس ، به اندازه کافی گویاست ... شاعران و نويسندگان معاصرمیهنمان نیزازعشق بسيار گفته اند . بهار ، نظام وفا ، پروین اعتصامی ، فروغ فرخزاد ، رهی معیری ، ابتهاج ، نادرپور ، مشیری ، اخوان ، سیمین بهبهانی ، مصدق ، سیاوش کسرائی ، اسماعیل یغمائی ... ، و شاملو که در کنار« آیدا » ، غزل غزل ها را می سرايد ... بزرگ علوی در ُرمان چشمهايش ، ( در قالب عشق فرنگيس ) . احمد محمود ، در همسايه ها . محمود دولت آبادی در رُمان زیبای « ُسلوک » و ، کليدر ( در قالب شخصيت مارال) ... (همه به نوعی به عشق گوشه زده اند . )
تاريخ ادبيات ايران چه در اشعار کلاسيک و چه در سرودههاي نيمايي و آزاد ، سرشار از اشعارعاشقانه با نگاه متفاوت شاعران به مقوله عشق است . سُهروَردی ، حتی غم ِعشق را نیزمی ستاید :
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی چندين سخن نغز که گفتی که شنودی ؟
ور باد نبودی که سَر ِ زلف ربودی رُخساره معشوق به عاشق که نمودی ؟
جدا از انسانهای شریفی چون مرتضی کیوان ، خسروگلسرخی ، بتول اکبری ، قدرت الله فضلی ، نسرین آموزگار ، سیف الله غیاث وند ، صديقه ولي خانی ، سعید سلطان پور ، حسین نواب صفوی ، علی رضا شکوهی ، نوشیروان لطفی ، امیر هوشنگ آق بابا ، رحمان هاتفی ، هيبت الله معينی ، اشرف رجوی و صدها انسان شریفی که برای عشق بزرگتر، یعنی رهائی میهن شان از عشق خویش گذشتند و در تاریخ همه کشورها هم نمونه دارد ــ درادبيّات جهان نیز ، قهرمانان عاشق و معشوق ( که ظاهراً داستان شان ربطی به اجتماع ندارد !) بسیارند . در ادبیات روسی ، « لودمیلا ــ روسلان » . در ادبيّات انگليسي ، « رومئو و ژوليت » . در ادبيات عربي ، ليلي و مجنون . در ادبيّات فارسي ، شیرین و فرهاد ، . در ادبيّات پنجابي « هير و رانجها » ، در ادبيّات هندي اورواس و يوروراس ...
داستانهاي ادبيات مُدرن مثل بينوايان ویکتورهوگو ، زنبق دره بالزاك ، دکتر ژیواگو ، جان شیفته ، آنا كارنينا ، " دختری با گوشواره مرواريد "، ودهها اثر جاودانه دیگرهمه موضوعاتي عاشقانه دارند . گوئی هنر و ادبیات بدون عشق می میرد . حتی اشعار عاميانه و َمتل هائي که از گذشتگان باقي مانده ، با اين که آفرينش گر بيشتر آنها مشخص نيست و در دوراني سروده شده اند ، که ادبيات مکتوب مرسوم نبوده ، به نوعي بيان و انتقال عشق مي باشد . همچنین است فیلم های برتر تاریخ سینما ، اکثر نمایشنامه هائی که در صحنه تئاتر ( و ، ُاپِرا ) اجراء شده ، و عالم پُر رمز و راز موسیقی ، که از عشق جدا نبوده و در آینده نیز نخواهد بود ... برای مثال بیشتر ما از ترانه های زیر خاطره داریم . گوئی آدمی کوله بار خاطراتش را نمی تواند زمین بگذارد .
* شبی که آوای نی تو شنیدم ، چو آهوی تشنه پی تو دویدم . دوان دوان تا لب چشمه رسیدم ، نشانه ای از نی و نغمه ندیدم ...
* تا به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو ، شرح و دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو...
* چه بگويم با من اي دل چه ها كردی ، تو مرا با عشق او آشنا كردی ...
* دو تا چشم سیا داری ، دو تا موی رها داری ...
* ای عشق من ای زیبا نیلوفر من ، در خواب نازی شبها نیلوفر من ...
* باز ای الهه ناز با دل من بساز کاین غم جانگداز برود از بَرم ...
* پُرسون پُرسون ، یواش یواش ، اومدم در ِ خونه تون . ترسون ترسون لرزون لرزون ، اومدم در ِ خونه تون . یک شاخه گل در دستم ...
* از بَرت دامن کشان ، رفتم ای نامهربان از من آزرده دل کی دگر بینی نشان رفتم که رفتم ...
* اگر یک شب ترا در خواب بینم ، به دریا نقشی از مهتاب بینم ...
هیچ متفکری را نمی شناسیم که گریزی به عشق نزده باشد ، حتی فیلسوف ظاهرا خشکی مانند « نیچه » ، که دركتاب چنين گفت زرتشت از زبان پيرزني ميگويد سراغ زنها که مي روي ، شلاق ات را فراموش مكن! ، میگوید : درعشق راستين جان ، تن را در آغوش ميكشد ... و، وقتی دوست داشتن دستور میدهد ، مُحال نیز سَر تسلیم فرود می آورد .
----------------------------------------------
( ۳ ) « هيچ منظره اي زيباتر از عشق َورزی ِعاشق ومعشوق نیست »
گرچه به تمایلا ت خودخواهانه که نام مقدس عشق را یَدک می کشد نمی شود عشق گفت ولی هر احساسی که با اختیار ، احترام ، فداکاری و صداقت توام باشد عشق است و ديگر آسمانی و زمينی ندارد ! هی خودمان را گول نزنیم و عشق را به تا ق آسمان نچسبانیم .
برخلاف بسیاری از ما که با خودمان هم وحدت نداریم واز ورود به بحث عشق و عاشقي ــ در جنبه ي مادي و ملموس آن – می پرهیزیم و آنرا تابو ، می بینیم ، نویسندگان بزرگ جهان بی هراس از انگ زدن های مرتجعین عصر خویش ، آنچه را همه در قلب خویش باور دارند ، اما می ترسند بر زبان جاری کنند ، در آثار خویش آورده اند . « پابلو نرودا » یک نمونه است . اوبه ِصراحت عشق زمینی را به تصویر کشیده واز بوسه ى معشوقه ، بوسه خاك ، يگانگى با همه ى آفريده ها ، و لذت عشق حرف می زند . نمونه دیگر روَمن رولان است . او شصت هفتاد سال پیش ! با اینکه در رُمان هایش اجبارات برده سازی را که به این سیمای زیبا َخش می اندازد ، نشان داده ، اما عشق زمینی دو انسان را به یکدیگر ستوده است . عشقی که در جوهره آن رهائی نهفته و خویشاوند ِاختیار است . یک جا میگوید « من به خاطر عشق ، همه كار ميكنم . ولي اجبارست که مرا مي ُكشد ، و همان انديشه اجبار مي تواند مرا به سركشي وادارد ... نه ، پيوند دو تن نبايد به زنجير كشيدن دو جانبه باشد . بايد شكفتگي دوگانه باشد . من ميخواهم كه هر كدام ، به جاي آن كه بر رشد آزادانه ديگري حَسد برند، با شادي بدان كمك كنند . »
من ( در این مبحث ) عشق مقدس به عدالت وآزادی ، به خدا ، به مردم ، به فلسفه ، به پائیز ، به آسمان ، به نسیم ، به موسیقی ، به هنر ، و ... زیبائی های مجرد را در نظر ندارم . « عشق زميني ِ» در دسترس را ميگويم . عشق ( از جمله ) رابطه دو انسان است در زمين ، و معشوق ، انساني است كه پوست ، گوشت و استخوان دارد ، چشم او گل نرگس و دستش با ل فرشته نیست . دستش انگشت ، لبانش حِِّس و چشمش مَردمک دارد و چشمک هم میزند ! منظورم تکیه روی عشق مثلا آسما نی ، روحانی ، افلاطونی و رومانتیک نیست ! از همین کشش های زمینی ( که خیلی های ما آنرا در ظاهر َ اح می شمریم ! ولی از آن خاطره داریم ) صحبت میکنم . عشق دو انسان به هم ، عشق دو جسم انساني ــ زن و مرد ــ كه در فرهنگ ارتجاعی از اساس ، و در بینش انقلابي به شكلي ديگر نفرين شده ، هرجند توسط دست های نامرئی سرمایه و بازار ، و فردیت ُسلطه گر آدمی ( که از آن تنها پورنوگرافی واستثمار جنسی می فهمد ) به منجلاب کشیده شده ، اما هم واقعیت دارد و هم بسیار زیباست . هيچ منظره اي زيباتر از عشق ورزي عاشق و معشوق نیست ، اصلا زيباتر از اين و بالاتر از اين محال است ... « سکس » ، تنها زمانی چرکین و آلوده است که اولا آدمی بَرده فردیت و جنسیت باشد ، طرف مقابلش را خدا کند و در ثانی اورا شکلات و همبرگر بپندارد . اگر در ریزش برف که زمین و هرچه در آنست سمفونی مساوات می نوازد ، زیبائی نهفته است ، اگر بارش باران از آسمان ، رویش گل در چمن و جوشش آب از چشمه زیباست ، منظره های عاشقانه نیز که هستی با تمام برهنگی اش دل ُربائی میکند ، زیباست .
مَرحبا اي عشق خوش سودای ِ ما اي دليل جمله عِلت های ِ ما
اي دَواي نخوت و نا موس ِ ما اي تو افلاطون و جالينوس ِ ما
به قول مولوی « عشق ُاصُطرلاب ِ اسرار خداست . » ، این راز ِ رازها را که زیباترین آیه خداوند و برترین تجلی اراده انسان است ، در لفافه نپیچیم و استتار نکنیم . ُسنت ِ « استتار ِعشق » ربطی به پرنسيب های اخلاقی ندارد و خاص کسانی ست که فقط تنزه طلبی میکنند ، جا نماز آب می کشند و به قول حافظ چون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنند . جُدا از « کاهِن ِ » درون هر کدام ما که با َعَلم کردن ِ سگ ِنفس و گاو ِنفس ، توی َسر ِ عشق زمينی می زند و آنرا بخاطر خصلت جسمی و جنسی و فانی بودنش ! تحقير کرده ، حیوانی می نامَد ، از ترس افکار پوسیده ای که هنری جز کج فهمی و تکفیر ندارند ، نیز ــ « عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد . » داستان حکیم مُحی الدین عربی ( که او را با فرانسیس بیکن مقایسه می کنند ) گویای همین مسئله است .
در ادبیات کلاسیک جهان و ایران ، بخصوص در ادب معاصر يك قرن اخير کشور ما ، از نمونه « ابن عربی » که در سطور زیر اشاره می کنم ، کم نیست . ابن عربي (638-560) دركتاب ترجمان الاشواق ، دلبستگی خود ش را به یک دخترزیبای اصفهانی که اسمش نظام بوده شرح میدهد . ( مثل دانته و بئاتریس فلورانسی در کمدی الهی )
شاگردانش به او هشدار مي دهند كه استاد ، کجای کاری ؟ زود بجنب ! فقهاي شهر ترا تکفیر کرده اند . ابن عربي هم بدو بدو ! مقدمهاي بر « ترجمان الاشواق » مي نويسد و قسَم و آیه می خورَد كه والله بالله ، به پير و پيغمبرمنظورم از تدوين اشعارعاشقانه ، شرح معاني عرفاني و بيان اسرار روحاني و معارف رباني ست ! پس از آن خواننده را دُعا مي كند و از خداوند مي خواهد كه او را از تصور آنچه شايسته روان هاي پاك و همتهاي والاي آسماني نيست ، دور بدارد ! « ابن عربی » می نویسد : « اگر روان هاي ناتوان و بيمار و بدانديش و بدسگا ل نبود ، همانا من در شرح زيبايي خلق و خوي او ( منظورش همان دختر اصفهانی ست ) كه چون باغ شاداب مي نمايد ، داد سخن ميدادم » ...
آدمی موجودی خاطره گراست . اجازه می خواهم گریزی به زندان بزنم و خاطره ای را که دقیقا به این بحث مربوط است ، اشاره کنم . وقتی در سلول انفرادی بودم حتی در شرائطی که توان راه رفتن نداشتم و خودم را روي زمين مي کشيدم و از سلول هاي ديگر نيز صداي آه و ناله مي آمد ، جای دیگری سیر میکردم ! بارها و بارها در ذهن خويش ، با خاطرات پيشين و کسی که دوستش می داشتم ، تنها مي شدم و به همین دلیل خودم را سرزنش میکردم ... هرچه به خودم می گفتم بابا اینقدر اُمل و فاناتیک نباش ، مسئله ای نیست ، خب انسان مجموعه اي متناقض از گرايش هاست و این ها هم بخشی از واقعیت زندگی و زیباست ، قانع نمی شدم . هرچه َحواسم را پرت ميکردم ، رمان های خوبی که خوانده بودم در ذهنم مرور می کردم ، شعرهائی که از بَر بودم زمزمه میکردم يا به نيايش مي پرداختم ، فايده نداشت که نداشت . در حال نيايش نيز جاي ديگري سير ميکردم . در همین اثنا ، ابتلای دیگری یقه ام را گرفت و مرا به تنگنا انداخت . در رابطه تشکیلاتی با هیچ گروهی نبودم ولی باز هم بازجویان دست از سرم بر نمی داشتند . شکنجه گران به اشتباه و با تصوری که واقعی نبود بازهم مرا به اتاق شکنجه بردند . بی اختیارحافظ و مثنوی و « قل اعوذ » می خواندم ، جای آنست که خون موج زند در دل لعل ... سَرها بُریده بینی بی ُجرم و بی جنایت ... قل اعوذُ برب الفلق ، مِن شر ِ ما خَلق ... ، یک چیزی مثل جوراب توی دهنم گذاشتند و گفتند فقط وقتی حرف بزنی برمی داریم ، یکی روی سینه ام نشست . دست و پایم را بستند و با شدت تمام روی زخمهای سابق زدند ، می ُمردم و زنده میشدم . واقعا از َشر ِآنها می ترسیدم . حتی خدا هم به دادم نمی رسید ! پس از مدتها تحمل که رَب و رُب ام در آمد ، طاقتم طاق شد و در زیرزمین تاریک شکنجه گاه ، انگشتم را بالا بردم و داد زدم : میگم ، میگم ... برخلاف میلم در حالیکه بیش از پیش مُصمَم شدم که از چنگ شان بگریزم ، چند اسم غیر واقعی از جمله اسم پیرزنی را که سالها پیش مُرده بود گفتم ودر قلبم از خدا خواستم یا جانم را توسط این بی پدر و مادرها بگیرد و یا یاریم کند که از آنان و از ابتذال بگریزم ... یقین داشتم حتی اگر همه اطلاعاتم را هم بدهم ، به لحاظ درونی تسلیم نخواهم شد و ( بی ادعا ) درهم نخواهم شکست . این را بدون ذره ای غرور مطمئن بودم . وِل کُن نبودند ، می زدند که بیشتر بگو، زیر آن فشار طاقت فرسا دو اسم واقعی هم گفتم ( من آنوقت نمی دانستم که آن دوخارج از ایرانند ) ... خلاصه با جان کندن ، آن دو اسم را گفتم اما هر چه زدند یک اسم را نگفتم و آن دختری بود به نام صدیق که دوستش داشتم . هرچند یکی دو بار بیشتر او را ندیده بودم و چهره اش هم یادم رفته بود و به یقین دیگر او را نمی دیدم ( کما اینکه هنوز هم ندیده ام وشاید هم هیچوقت نبینم ) البته او نه خط دهنده من بود و نه در او خلاصه شده بودم ، اما اعتراف می کنم که نگفتن اسمش به شکنجه گران ، دلیلش مقاومت نبود ، علت دیگری داشت ! او را دوست داشتم .
چه شگفت است عشق كه هم زخم است و هم َمرَهم !
---------------------------------------------------
( ۴ ) « عشق یعنی فداکاری ِ یک جانبه ، داوطلبانه ، تمام عیار و بی چشمداشت »
کشش پروانه به سوى شمع ، كشش شاخ و برگ درختان به سوى نور ، « هم بوسی » لب و نی ، و نوای خوشی که ايجاد میکند ، گردش الكترون به دور پروتون ، رقص سيارههای منظومه شمسی به دور خورشيد ، كشش ريشهها به سمت خاك ، گرايش انسانى كه در تاريكى قرار مى گيرد به سوى هر نقطه نورانى ، كشش برخى حيوانات به طرف جريانها و ميدانهاى مغناطيسى ، آمیزش هیدرژن و اکسیژن ( که اگر نبود آب و حیات نبود ) ، آمیزش رنگها ،همنوائی پیانو و تار ، رقص کلمات که درهم میروند و شعر را میسازند ، ابرهای درهم رونده که گاه آبستن باران می شوند و گاه نزدیک غروب آفتاب زیباترین تابلوی نقاشی را خلق می کنند ، جاذبه همه پدیده ها ... ، همه و همه در راستای پیوند و آمیزش دو انسانی ست که همدیگر را دوست دارند .
گویا در کتاب « تحَف ُ العُقول » است که آمده : یک بار محمد مصطفی در حضور سلمان فارسی به ابوذر که گاه زاهد بازی درمی آورد و تصور می کرد عبادت تنها در نماز و روزه است ، گفت : ابوذر برو عبادت کن ... ابوذر توضیح داد که نمازم را خوانده ام ، هرچه پيامبر توضيح ميداد ، ابوذرازعبادت های معمول فراتر نمی رفت و به اصطلاح نمی گرفت !... پیامبر گفت : منظورم ازعبادت اینست که بروی نزد همسرت و با او تنها باشی ، او نیز حق دارد ...
تنها زمانی که دو نفرهمدیگر را پیتزا و بستنی وهمه چیز ِخود می بینند ودر عین حال هر کدام در عین ِ بَردگی ، دراندیشه ُسلطه جوئی و تملک است ــ رابطه ، اسارت آمیز و شرک آلود می شود ، وگرنه کدام پدیده در این جهان ، زیباتر از پیوند وآمیزش دوانسانی ست که همدیگر را به معنی واقعی کلمه دوست دارند ؟
فداکاری های یک جانبه ، داوطلبانه ، تمام عیار و بی چشمداشت ، که اوج رهائی ست ، ازاجبار واستثمار فاصله دارد و به جای خودخواهی وخودرائی ، همدلی و همدردی به ارمغان می آورد .
برتراند راسل میگوید : « دو انسان فقط وقتی يك ديگر را روحاً دوست میدارند كه از غمی يگانه رنج برده باشند … عا شق شدن همانا مهرورزیدن است و اگر دو جسم با لذت اتحاد میيابند ( که می یابند ) ، دو روح نیز ، با درد مشترک ، متحد و يگانه میشوند . »
« اريك فروم » در كتاب « هنر عشق ورزيدن » پا را فراتر میگذارد و میگوید : « عشق دردرجه اول ارتباط با شخصى خاص نيست . عشق يك رهيافت و نگرش است ... اگر شخصی فقط به يك شخص ديگر عشق و محبت بورزد و نسبت به ساير همنوعان خود بى اعتنا باشد محبت او چيزى نيست مگر پيوند و تعلق زيستى يا نوعى خود محورى كه بزرگتر شده است . »
بله ، پيوند دو انسانی که از خويش می گذرند تا به روح مشترک دست يابند ، با « خود محوری » تفاوت دارد . خود بينی خويشاوند نفرت است و به حريم مقدس عشق راه ندارد . عشق از دلی که چون پا تیل ِ رنگرزان ، پُر از شائبه و رنگ است ، نفرت دارد و ذره ای تملک در آن نمی گنجد ...
عشق صدای فاصله ها نیست ! عشق اگر عشق باشد با رسیدن عاشق به معشوق ، متوقف نمی شود ، بال در می آورد . فتوای « از دل برود هر آنکه از دیده رَود » ، و « دوری و دوستی » ، فقط در مورد کشش های بازاری و سطحی صادق است . عشق ، بقا و حضور معشوق است ؛ حتى اگر به فناى عاشق بينجامد .
عشق نه فقط به قول عین القضاة ، شوریدگی ست ، همدَمی وهم آوائی ، ویکتائی و « یکتوئی » هم هست .
سخن عشق نه آنست كه آيد به زبان ساقيا مِي ده و كوتاه كن اين گفت وشنفت
می گویند وقتی فروغ فرخزاد مُرد ، ابراهیم گلستان ( نویسنده تمثیل زیبای ماهی و جفتش و ... ) که او را دوست داشت نیز ، عملا مُرد . گرچه شاعر بزرگی چون فروغ فرخزاد ( که خود به نوعی لیلی بوده ) میگوید : « شخصیت مجنون برای من کاملا مسخره است و او نه یک عاشق ، یک بیمار روانی ست » ، با اینکه دکتر شریعتی ، که میگوید « عشق تنها کار بی چرای عالم است » با اشاره به لیلی و مجنون عنوان می نماید که « عشق نیز انسان را الینه و از خود بی خود میکند ... » ــ اما همه آنچه مولوی و نظامی از « لیلی و مجنون » ( شکسپیر از « ونوس و آدونيس » و پوشکین از « لودمیلا ، و روسلان » )گفته اند ، پوچ و افسانه نیست .
َطفيل ِ هستی ِعشقاند آدمي و پَري
... از مجنون پرسیدند لیلی را چقدر دوست داری ؟ سوگند یاد کرد که من او را دوست ندارم . گفتند اهه ! پس آنهمه شعرها که گفتی و زاری ها که کردی و آواره بیابانها بودی برای چه بود ؟ گفت : در آن حالت من مجنون بودم و او لیلی بود . اکنون آن حالت بگذشت و لیلی و مجنون یکی شدند !
دوباره پرسيدند كه : چه کلمه را دوست تر مى دارى ؟ گفت: لا ، گفتند : عَجب ، لا ، که معنی نه ، و منفی ميدهد . گفت : میدانم ، اما من به دو دلیل اين كلمه را دوست تر دارم . اول اینكه لیلی با ل آغاز میشود ! و دوم اینکه وقتى از ليلى پرسيدم كه آيا مرا دوست مى دارى ؟ جواب داد : « لا » . چون اين كلمه بر زبان او گذشته است ، پيش من، « لا » ، از « نَعَم » محبوب تر است ...
این سئوال برای بعضی پیش آمده بود که این « لیلی » کیست که اینهمه مجنون شیدای اوست ، لابد خیلی خوشگل و تو دل بروست ! ُپرسون ُپرسون رفتند تا خلاصه به لیلی رسیدند ، اما مات و ُمتحیر شدند ، چرا ؟ چون لیلی نه تنها زیبا نبود ، خیلی هم زشت و سیه چرده بود ! آمدند پیش مجنون که مجنون تو ما را َسر کار گذاشتی ؟ این بابا که آبله روست و ریخت و قیافه ندارد ! برو دنبال یکی دیگه ... مجنون رو به یکی از آنان کرد و گفت :
ا گر بر ديده مجنون نشينى به جز از خوبى ليلى نبينى
تو مو مىبينى و من پيچش مو تو ابرو، من اشارتهاى ابرو
مجنون از سفر باز آمد و در زد . لیلی پرسید کیست ؟ مجنون جواب داد : منم ، باز کن . لیلی باز نکرد ... گذشت و گذشت و گذشت تا ... دوباره به خانه لیلی بازگشت و در را کوبید . لیلی پرسید : کیست ؟ مجنون پاسخ داد : تو ! این بار لیلی در را گشود و گفت بار اول تو هنوز « من » بودی !
--------------------------------------------
( ۵ ) عشق با « َعشَقه » یکی نیست . « َعشَقه » ، پیچک است ! »
به تقلید ناشیانه از روابط و مناسبات بورژوازی ، بسیاری از مردم ما که در نتیجه ستم آخوندهای حاکم و فروریزی ارزش ها و ... ، به همه چیز به چشم ابزار و آچار ! نگاه میکنند ، به عشق نیز مثل تاکسی ! می نگرند . این نشد ، یکی دیگه !
متاسفانه عشق نیز مانند بسياري از واژه هاي ديگر به ابتذال كشيده شده و باید گفت ای عشق به جای چهره آبی ات ، چهره محزون و مغمومت ، چهره خسته و درب و داغون شده ات پیداست !
اینکه بگوئیم « گذاراز سنت به مدرنيته است که باعث شده خانواده و عشق کارکردهای ديرين خود را از دست بدهند » ، همه چیز را توضیح نمی دهد . هم اکنون متاسفانه در جامعه ما به دلیل حاکمیت ارتجاع ، یورش شبانه روزی دستهای پشت پرده که مُروج موزیک ِ بازاری ست ، « ام ــ تی ــ وی » و ... ، یک عشق تازه ! ( یعنی شکل جدید بهره داری ) ، مرسوم شده است . نمود اين تغيير را اول از همه مي شود در موسيقي پاپ ، و ترانه های بازاری ديد چرا که ارتباط نزدیکی با جوانان دارد .
بطور مثال قسمتی از ترانههاي «خيال نکن» عصار و « خيالي نيست » شاد مهرعقیلی را با هم بخوانیم که خیلی هم گل کرده و خاطر خواه داره !
خیال نکن نباشی . بدون تو می میرم . گفته بودم عاشقم . خوب حرفمو پس می گیرم ... لیلی فقط تو قصه است . جنون دیگه کدومه ؟ ... بذارهمه بدونن . که عاشقی دروغه تو ...
رفتي و نوشتي كه از دوري من ملالي نيست . رفتي و با يكي ديگه دوست شدي ، هيچ خيالي نيست ، يك روزم نوبت من ميشه برات نامه بدم ، ببيني با يكي ديگم ، جاتم اصلا" خالي نيست ...
پای تملک و استثمار که پیش می آید ، سخن گفتن از عشق و دوستی جوکی بیش نیست و حتی گفتن « دوستت دارم » و « قربونت برم » و « تو عزیز ِ دلمی » و MY BABY و I LOVE YOU نیز بازی با کلمات ، و آچار فرانسه ِ پیچ و خم های ِ فردی ست . کافیست یکی به آن یکی سرویس ندهد ! تا ببیند یک من ماست چقدر کره دارد ! عملا دودَره و سرویس میشود ! امتحانش مجانی ست !
آیا عشق استثمار است و دیگر هیچ ؟ « ژرژ بیزه » خالق « کارمینا بورانا » که آقای اسماعیل وفا یغمائی روی آهنگش سرود زیبای ای آزادی را ساخته « ای آزادی در راه تو بگذشتم از زندانها ... » ، اثر جاودانه دیگری به نام « اُپرای کارمَن » دارد . همه می خواهند کارمن ، آن زن زیبای کولی را برای خود بقاپند و سر ِ تصاحب او ، عینهو خروس هائی که سر یک مرغ دعوا میکنند ، همدیگر را می کُشند ، واقعا می کشند . گرچه ستم مضاعف به زنان و « تاریخ مذکر » قابل درک است ، اما سُلطه جوئی و « جدال برای تصاحب » ، فقط ویژه برخی مردان نیست ، برخی زنان نیز آنرا هنر ! می نامند و فقط این مردان نیستند که اگر آب باشد شناگر ماهری هستند .ِ ترانه ِ « شقایق » که بیان حال یک زن است و سر زبان ها افتاده ، خیلی خيلی پُر معناست ! (حالا چاره چيه ؟ درمون چيچيه ؟ ... میون اینهمه ، عشق من کیه ؟ ... وا ، اين يكيه… پس اون چيچيه ؟ ...) « شقایق » تنها یک ترانه بازاری نیست ، اشاره به خیلی از واقعیت ها دارد ...
بگذریم ... ، از جمله یکی از پیام های اپرای کارمن این ست که اگر ما براى رفع نيازهاى خود به چيزى يا به انسانى نيازمند باشيم ، اين نياز ميان ما و آن شىء يا انسان، نوعى وابستگى ايجاد مىكند ؛ ولى اين وابستگى ( یا عادت ) را نبايد با كشش عاشقانه يكى بدانيم ... هر شهوت و هوس زودگذري را عشق ناميدن جفاست . خود خواهی و تملک ، عشق نیست . حسادت ، كينه ، حس مالكيت ، سگ نگهبان براي هم بودن ، بد بيني ، دگرآزاری و کینه توزی... همه و همه از فقر فكري و عقب ماندگي ناشي ميشود .
شايد به تلافي آنچه نويسندگان زن در آثارشان بر سر مردان آوردهاند – محمود دولت آبادی ميگويد « زن ميتواند زير دندان چپ خود كيسه زهري رقيق داشته باشد كه در نفس خود آن را به سَم تبديل كند و درهركلمه يا هر صوت مُهمل ... فضاي حدفاصل خود با ديگري را مسموم نماید » اگر آنچه خالق « کلیدر » به تجربه دریافته ، واقعیت دارد ( که در بعضی موارد چنین است ) اینهم واقعیت دارد که به دلائل تاریخی و اجتماعی ، رفتار ناهنجار برخی زنان ، واکنش ستم های جامعه مردسالارست .
ممکنست در جامعه « زن سالار » ِآینده وَرق بَرگردد و زن و مرد ( هردو ) با ستم تازه ای روبرو شوند که در گذشته سابقه نداشته است ، از هم اینک می شنویم که در کشورهائی که به طور نسبی حقوق زنان به رسمیت شناخته میشود و ( برخلاف رژیم آخوندی ) آنان از استقلال اقتصادی برخوردارند ، برخی از زنان در حالیکه در زندگی عادی به معنی دقیق کلمه غرق شده ، تحت نظام و اسیر و ابیر شرائط اند ، با سپر قرار دادن ارزش های انقلابی که زنان آزادیخواه با مبارزه و صبر و رنج به آن رسیده اند ، با عنوان کردن « فردیت و جنسیت ، که دو روی یک سکه اند » ، تاریخ مذکر ، خوی نرینه وحشی ، و ستم نظام مردسالار ِ... ، خود را گم کرده و چنان رفتار ناهنجاری از خود بروز می دهند که مردان متعدی و زورگو باید پیش شان ُلنگ بیاندازند ...
به مصداق يك سُرود فرانسوي عشق ، فرزند آزادي است ، اما با وابستگی و به ویژه « بی فرهنگی » بیگانه است . عشق حقيقي و رشد دهنده ، عشقي كه با شور و شعور همراه است آستان اش از اين جهالت ها بسا بسا رفيع تر است . وقتی سلطه جويي ، یعنی ميل به تملك ديگري ، جای احترام متقابل و مسئولیت پذیری را می گیرد ، حتی اگر پیوندها ظاهرا برقرار بماند ، عشق چاره ای جز خداحافظی ندارد و ... چه بسیارند باهمان تنها یان !
عشق شیشه خورده وشیله پیله ندارد ! از « خويشتن » مايه نميگيرد ، ُمقدم بر خويشتن است و اگر غیر از این باشد ، عشق نیست . « عَشقه » است ! و«عَشقه » بر خلاف دست که پرداخت میکند و می بخشد ، مثل دهان فقط و فقط دریافت میکند و می گیرد !
عشق با « َعشَقه » یکی نیست . « عَشقه » پیچک است ! شبه گياهی است که در باغ پديد آيد در بُن ِ درخت ... اول میخ اش را در زمين سخت می کوبد ! پس َسر برآرد . خود را در درخت می يیچد و همچنان می رود تا همه درخت را فرا گيرد ، و چنانش شکنجه کند که نم در درخت نماند و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود ...
در این دستگاه پوسیده است که زن به بُت ، و مرد به خدایگان مبدل شده وهردو پیش از مرگ ، می میرند و مَسخ میشوند . بیچاره کلمات طیبه و شریفی مثل دوست داشتن و عشق ...
آیا به نظر شما دارم از یک مسئله سطحی صحبت می کنم ؟ آیا ( در زندگی عادی ) ذکر و فکر بسیاری از خانواده ها همین موضوعات ِ ظاهراً بی مقدار! نیست ؟ بله ، تضاد اصلی و مهمترین مسئله ای که باید ذهن یک ایرانی شریف را بگیرد و روی آن تمرکز کند در حال حاضر ، بَلاهای بیشماری ست که از جور و جهل استبداد دینی بر سر مَردم باریده و همه را به « درد چکنم چکنم » گرفتار نموده است ، در سطح جهانی نیزعلاوه بر ساخت و پاخت دولت های به اصطلاح لائیک اروپائی با فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنمان ، با عصر ابتذال ، با « دموکراسی بازی » و کولی گیری ِ طالبان نفت و دلار ، و با « بوش تازی » گلوبلولیست ها روبرو هستیم که به نام جهانی کردن اقتصاد ، جهانی را به جنگ و جنایت کشیده اند ، اما ( و چه امای بزرگی ) درزندگی روزمره ، تقریبا همه ما درگیر مسائل دیگری هم هستیم که ظاهراً ( البته ظاهراً ) بسیار پیش پا افتاده و اشل پائین است ! و اصلا سیاسی هم نیست !! اما واقعی ست و مثل دُملی چرکین رُخ می نماید .
( ۶ ) « شاه ِتبه کار و شیخ ِمَکّار ، درون ِهر کدام ما ست »
این واقعیت دارد که تنها و تنها پیوندی که مبتنی بر عشق است و در آن عشق ادامه می یابد اخلاقی و انسانی ست ، وپیوندی که جلوي شكوفايي را بگيرد حتی اگرهزار سال هم دوام بيآورد نا موفق است ومحيطي كه در آن فداکاری نباشد و مردي يا زني قرباني زيستن بدون عشق باشند هيچ رشد و رويش و باروري براي هيچ كس ندارد ؛ نه فرزندان و نه زوج ها . همچنین ، بی تجربگی ها در انتخاب « همدم ِو همراه » برای ازدواج ، تفاوت هنجارها والگوها دراجتماع وخانواده ، تحول ارتباط واطلاعات ، عوامل فرهنگي ، اجتماعي ، روانشناختي ، اقتصادي ، چشم و هم چشمی هائی که معلول یک جامعه بیمار و استبدادزده است ، یا ازدواج اجباري ، قومي ، قبيله اي ، و ... همه واقعی ست ، اما ( اینها همه ) هیچ کدام جواز خودخواهی و گزینش آسان ترین راه ! نیست . زندگی همه اش جاده شوسه و هلوهلو ، برو تو گلو نیست ، فراز و نشیب دارد و صبر و گذشت می خواهد . مگر قلب آدمی سرپیچ است که به هر لامپی بخورد ؟
بسیاری از کسانیکه سالها به هم « I love you » و دوستت دارم گفته اند و روزهائی مثل روز عُشاق ! قربان صدقه هم رفته اند و فرزندان شان چشم به راه مِهر و تفاهم آنانند ، تازه پس از مدت ها که همَسفر بوده اند ، به فراست می افتند که به هم نمی خورند و با هم مَچ نیستند !! و بهتر است خود را رها ! کنند . ُدور و بَر ِما از این « خود فقط بینی » ها کم نیست . خود شیفتگی ، دگر آزاری و انگیزه های مادی و حقیر ، روح کودکان را می آزارد . مرد يا زني كه فرزندان خویش را سپر دفاعي خود ميكند ، پدر يا مادر خوبي نيست ؛ کسانی كه راست يا دروغ خود را فدايي فرزندان شان ميدانند ، آينده ي تاريكي را براي آنها رقم خواهند زد . فرزندان ما فدايي و قرباني نميخواهند ، آنان پدر و مادر فهميده يي مي خواهند كه می دانند چگونه با هم زندگي كنند و چگونه با هم زندگي نكنند .
در ایران که ( جُدا از ظلم
و جور حکومت ) این نابسامانی ها نَفس ها را بُریده و همه را کلافه کرده ، لابد در
خارجه نیز آسمان همین رنگ است ! خوبست به بهانه ۱۴ فوریه و روز به اصطلاح عُشاق سَر
این کلاف را اندکی باز کنیم .
ریشه بسیاری ازدردها و نابسامانی
های اجتماعی ، البته و صد البته در روابط و مناسبات آلوده ، نابرابری ها ، و زمانه
ای ست که به جای آرمان ، ابتذال را جار میزند . بَر مُنکرش لعنت ! اما
فزون طلبی ، و آن « هند ِ جگر خوار » ، یا «
خلخالی بَربَر و مکار » که در درون هر زن و مردی کِز کرده است ، نیز ، گاه
مستقل ازاوضاع و احوال اجتماعی ، نقشه می ریزد ، لشکرکشی کرده ! ، بیداد می کند .
رژیم آخوندی هم که نباشد ، مناسبات بهره کشانه هم که غالب نباشد ، اگرچه فزون طلبی
فضای رشد کمتری دارد ، و ظاهرا جیم میشود ! اما نمی میرد . به قول مولوی :
میلها، همچون سگان خفتهانــــد كاندر آنها ، خیر و شر بنهفتهانـــد
چون كه در كوچه ، خری مُردار شـد صد سگ ِ زنده ، بدان بیدار شـــــد
مویهای ِ هر سگی ، دندان شده از برای طعمه ، دُم جنبان شــــده
اگرمابین هواداران « کمون پاریس » ، یا در آغاز روی کار آمدن بلشویک ها ، بین خانواده هائی که از همه چیز خود برای انقلاب گذشته بودند نیز، شاهد طلاق های اجتناب پذیر بودیم ، اگر پَر ِ این ناملائمات در همه کشورها ، علاوه بر مردم معمولی ، دامن کسانی که درزندگی عادی غرق نشده اند ، را هم گرفته و می گیرد ، اگر پیش از انقلاب نیز این نمونه ها کم نبوده ، اگر در کشورهائی چون سوئد و نروژ و فنلاند وکانادا و آمریکا وآلمان وانگلیس ... که آخوندها حکومت نمی کنند نیز ، شاهد جدائی های مُشمئز کننده خانوادگی ( که فقط علتش جيب هاي پُر از خالي ، فقر و نداری و اعتیاد و مِعتیاد ! و تبعیض جنسی نیست ) هستیم ، اگر در اطراف خودمان از جدائی های توجیه ناپذیر و دردآور می شنویم ، اگر غالبا در هنگامه جدائی ها شاخ و شونه کشیده شده و تقریبا شاهد هیچ « جدائی زیبا ! » ئی نبوده ایم ، اگر عشق ! های پیشین به کینه های عجیب و غریب ُمبدل میشود ، اگر ( پس از جدائی های کور ) پدر ( یا مادر ) نمی تواند کودکان خویش را ببیند و برای دیدار فرزند ، کار به وکیل و دادگاه کشیده می شود ! اگرو اگر ... همه نشان میدهد که خودخواهی های درون آدمی نیز چوب و چُماق های خاص خودش را دارد که در آغاز آشنائی که هر کدام « در ِ باغ ِ سبز ! » نشان میدهند و صحبت از جشن و پایکوبی و شیرنی و ماه عَسل ... است ، و هر روزش ۱۴ فوریه و « والن تی ین ــ دی » ! ــ خودش را استتار می کند ، اما درسَر ِ بزنگاهها و هنگامه جدائی های اجتناب پذیر یا ناپذیر ، غائله ای بپا میکند که آن سرش نا پیدا ست .
اصلا اگر این فزون طلبی ها نبود که در همان آغاز تاریخ ، کمون اولیه از هم نمی پاشید . همه با هم کار میکردند و برده داران پی نخود سیاه می رفتند ! منظورم بی توجهی به مثلا تضاد ابزار تولید و روابط تولید نیست ! بدون فهم دقیق فزون طلبی های آدمی ، چرائی ( و نه چکونگی ِ) تبدیل کمون های اولیه به برده داری ، بدرستی معلوم نمیشود . مگر اینکه با پاسخ های کلیشه ای از زیر بار سئوال در برویم .
وقتی « شاه تبه کار و شیخ مَکار ، کهِ درون هر کدام ما ست » ، تنها و تنها ساز خودش را میزند و منم منم راه می اندازد ، از مفاهیم متعالی و با ارزشی چون عشق و فداکاری ، چه چیز باقی می ماند ؟ جز شعر و شعار ؟ واقعش اینست که دنیای پیرامون ما فاقد معنويت است و همه ما خودآگاه ، یا ناخودآگاه به روابط ستمگرانه ، مُزورانه و فريبكارانه ، كشيده شده ایم ( چهره درهم نکشیم ، این واقعیت دارد . )
در گرد و غبار خود بینی های زشت که « وا لن تی ین ــ دی » و « ما لن تین ــ دی ! » هم ، رنگ می بازد ، غنچه لبخند بر لبان کودکان بی پناهی که محصول « دوستت دارم » ها و « I MISS YOU » های بی محتوا و پوچ سابقند ، می پژمرد و پدران و مادران هر کدام خر خودشان را سوار میشوند و هی می کنند و اینگونه خود را بازی میدهند که پیچ و مهره هائی بودند که بهم نمی خوردند ! بیچاره کودکان معصومی که روحشان هم از بازی های این دنیای مادی و حسابگری های حقیر و کاسبکارانه بی خبر است و بدون چتر پدر ( یا مادر ) باران ِابتلائات گوناگون بر آنها می بارَد .
ای کاش علت اصلی جدائی های خانوادگی ، فقط فقر اقتصادی ، عدم رضایتهای خصوصی وخلاصه دلائل معقول بود ( چون واقعا ممکنست جدائی رهائی بخش باشد ) ، اما افسوس که بسیاری از ما به همدیگر به چشم آدامس ! نگاه می کنیم ، تا زیر دندانمان شیرین ست می جویم . اما بعد ...
سر بزنگاهها که برسد ( چون در شرائط عادی که این جور چیزها معلوم نمیشود ) به اصل خویش باز می گردیم و دید ِ بسیاری از ما نسبت به انسان نيز ! همانند ِ زمين و خانه میشود که اگر توی بورس و لب ِ خيابان قرار دارد ! ُسراغش می رويم وگرنه چون منفعت ! ندارد ، با دو رکعت توجیه ! فاتحه اش را می خوانيم .
این خود بینی و فقر فرهنگی ست که هر طرف را هُل میدهد تا زودتر خرش را از پُل گذرانده ، چهچه بلبل سَر دهد !
تو بزن چهچه بلبل چو خرت بگذرد از پُل
بله ، در برابر ناملايمات بزرگتر مثل لرزش های ویرانگر زمین ، یا ستم استبداد دینی ظاهرا نباید به خرده ریز ! و پوشال پرداخت و باید از برخوردهای اومانیستی !! که مُختص ِ سوسول هاست !! دوری جست و به زندان گوانتاناما پرداخت !!...
هزار جهد بکردم که ِسّر ِعشق بپوشم نبود بر سَر ِ آتش مُیسَرم که نجوشم
براستی دنیائی که هر کس به فکر اینست که تنها گلیم خودش را از آب بیرون کِشد ، چه رنج آورست ... من از این خسته ام که می بینم تیرگی هست و شب چراغی نیست .
آیا عشق در روزگار ما در حال حذف شدن است ؟ آیا روزی فرا می رسد که کلمات پاک و زیبا ، به صلیب خود خواهی های ما کشیده نشوند ؟ آیا روزی فرا می رسد که امثال « بوش و جَک استروا » دست از سر کچل ِدموکراسی بردارند و با کلمات طیبه آزادی و حقوق بشر بازی نکنند ؟ آیا روزی فرا می رسد که خمینی های جدید بر اعتقادات مردم مظلوم ما ، به نام دین و مذهب ، سوار نشوند ؟ و دوباره مرید و مراد بازی ، راه نیاندازند ؟ آیا غول بی شاخ و دُم ِ ارتجاع که به اعتماد مردم مظلوم ما این همه ترکش زده ، سَر ِ جای خودش خواهد نشست ؟ آیا آنچنان که در پیام انبیاء و اولیاء و همه مُصلحان تاریخ آمده ، از درون شب تار می شکوفد گل صبح ؟ آیا به قول احمد شاملو « یک شب ماه خواهد آمد » ؟ آیا روزی فرا می رسد که مفاهیم مقدس و زیبائی چون دوست داشتن وعشق ، بازیچه دوران ابتذال و قربانی جاهلیت آدمی نشوند ؟
البته که آری ...
آتش ست اين بانگ ناي و نيست با د هرکه اين آتش ندارد نيست با د
آتش عشق است کاندر نی فتا د جوشش عشق است کاندر مِی فتا د